تبلیغات
✿♥✿ سرگــــذشت پنهان ✿♥✿ - تنها که شدم از شعر یاری ساختم...

✿♥✿ سرگــــذشت پنهان ✿♥✿

✿♥✿ سرگــــذشت پنهان ✿♥✿



 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

 

از غم نامردمی پشتم شکست

 


بس کن ای دل نابسامانی بس است

 

 کافرم! دیگر مسلمانی بس است



بت پرستم،بت پرستی کار ماست،

 

 چشم مستی تحفه ی بازار ماست



آسمان خالی شد از فریادتان

 

بیستون در حسرت فرهادتان



کوه کندن گر نباشد پیشه ام

 

بویی از فرهاد دارد تیشه ام



عشق از من دور و پایم لنگ بود

 

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

 

 تیشه گر افتاد دستم بسته بود



هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

 

 فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!



هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!

 

هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!



هیچ کس اشکی برای ما نریخت

 

هر که با ما بود از ما می گریخت



چند روزی هست حالم دیدنیست

 

 حال من از این و آن پرسیدنیست



گاه بر روی زمین زل می زنم

 

 گاه بر حافظ تفأل می زنم



حافظ دیوانه فالم را گرفت

 

یک غزل آمد که حالم را گرفت:



"ما زیاران چشم یاری داشتیم

 




 خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

نوشته شده در شنبه 5 شهریور 1390 ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط .. نظرات |


Design By : Pichak