تبلیغات
✿♥✿ سرگــــذشت پنهان ✿♥✿ - باز باران

✿♥✿ سرگــــذشت پنهان ✿♥✿

✿♥✿ سرگــــذشت پنهان ✿♥✿




باز باران،
با ترانه،
با گهرهای فراوان،
می خورد بر بام خانه،
من به پشت شیشه تنها،
ایستاده در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم،
یک دو سه گنجشک پر گو،
بازم هر دم،
می پرند این سو و آن سو،
می خورد بر شیشه و در،
مشت و سیلس،
آسمان امروز دیگر،
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران،
گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین،
توی جنگلهای گیلان،

کودکی ده ساله بودم،
شاد و خرم،
نرم و نازک،
چست و چابک،
از پرنده،
از خزنده،
بود جنگل،گرم و زنده.
آسمان،آبی چو دریا،
یک دو ابر اینجا و آنجا،
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل تازه و تر،
همچو می،مستی دهنده،
بر درختان می زدی پر،
هر کجا،زیبا پرنده.
برکه ها،آرام وآبی،
برگ و گل،هر جا نمایان،
چتر نیلوفر،درخشان،
آفتابی.
سنگها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را،
دم به دم در شور و غوغا.
رود خانه،
با دو صد زیبا ترانه،
زیر پاهای درختان،
چرخ می زد،چرخ می زد،همچو مستان.
چشمه ها،چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها،سنگریزه،
سرخ  و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه،
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از سر جو،
دور می گشتم ز خانه.
می پراندم سنگریزه،
تا دهد بر آب لرزه،
بهر چاه و بهر چاله،
می شکستم کرده خاله،
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بیدمشکی،
می شنیدم از پرنده،
داستانهای نهانی.
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی.
هر چه می دویدم در آن جا،
بود دلکش،بود زیبا.
شاه بودم،
می سرودم:
(روز!ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان،
این چنین رخسار زیبا،
ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی،
گر چه می بودند جز پاهای چوبی،
گر نبودی مهر رخشان؟
روز!ای روز دلارا!
گر دلارایی است از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا،
هر چه زیبایی است از خورشید باشد.)
اندک اندک،رفته رفته،ابرها گشتند چیره،
آسمان گردیده تیره،
بسته شده رخساره خورشید رخشان،
جنگل از باد گریزان،
چرخها می زد چو دریا.
 دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا.
برق،چون شمشیر بران،
پاره می کرد ابرها را.
تندر دیوانه،غران،
مشت می زد ابرها را.
روی برکه، مرغ آبی،
از میانه،از کناره،
با شتابی،
چرخ می زد بی شماره.
گیسوی سیمین ما را،
شانه می زد دست باران.
بادها با فوت خوانا،
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان،
رفته رفته،گشت دریا،
توی این دریایی جوشان،
جنگل وارونه پیدا.
به!چه زیبا بود جنگل.
بس ترانه،بس فسانه،
بس فسانه،بس ترانه.
بس گوارا بود باران!
می شنیدم اندرین گوهرفشانی،
رازهای جاودانی،پندهای آسمانی:
(بشنو از من،کودک من،
پیش چشم مرد فردا،
زندگی،خواه تیره،خواه روشن،
هست زیبا!هست زیبا!هست زیبا!)
----------------------------------------------
*****************************

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1390 ساعت 04:39 بعد از ظهر توسط .. حرف دلت... |


Design By : Pichak